![]()
خیلی خسته ام
خسته از نوشتن این همه احساس
خسته از این کلمات کودکانه
خسته از جستجو کردن
خسته از فراموش کردن و فراموش شدن
خسته از بازیهای بچه گانه
خسته از تکرار روزها و ماهها و سالها
خسته از دویدن برای رسیدن به هیچ
خسته از شنیدن دردل های تمام نشدنی
خسته از اعتیاد چشمانم به اشک و اعتیاد روحم به غم و غصه
خسته از قمار دل که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده، «بازنده ای»
خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل و مرهم گذاشتن بر این زخمهای کهنه
هیچ چیز دیگر مثل گذشته نیست
هوای بیرون بوی غریبی دارد
آسمان رنگ آبی اش را از دست داده و پر شده از ابرهای سیاه و پرکینه
دیگر صدای باران به گوش نمی رسد
همه ستاره ها به تاریکی رفته اند
حتی آفتاب هم دیگر فروغی ندارد
پرندگان همه مر ده اند
تنها صدای سکوت می آید و ناله جغدی شوم در دوردست ها
همه از من گریزانند
سایه ها مرا احاطه کرده اند
قلبم پر از اندوه شده
در بیکران غمها روحم را گم کرده ام
پروانه ها به شاخه تنهائی ام پیله کرده اند
خاطره ها به دنیای تنهائی ام تلنگر می زنند
کوله بار کودکی بر شانه هایم سنگینی می کند
دیگر چیزی مرا راضی نمی کند
دیگر هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
تنها در بی چراغی شبها
من گم شده ام
من در ظلمتم
من آشفته ام
خسته شدم از این همه دلتنگی و صبر و انتظار ..
خسته شدم از تو، از خودم ، از این زندگی ...
خدایا خیلی خسته ام ...
خسته ام ....
خسته ....
خسته ی خسته ...
باید پر کشید و به آن سوی شب رفت
میخواهم بخوابم ...
دیگر بیدارم نکن ...
برچسب:
نویسنده: مریم رضایی